روزی روزگاری باران
درباره :
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
لینک دوستان
احسانه
آرايه
آرميتا
آسمان ابری
افق روشن
اقليما
الناز
الهام سبزینه
انفرادي
آيدا زن فردا
این جین کوک
بارانگاه
بانو هیلدا
بهانه های غربت
بيژو
پارميس
پروانه هیچستان
پری دريايی
پری مهربون
تپلی
تکه های جاذبه
پوستر مخفی
جوجو
خاتون
خاتون نامه
خاطرات پراكنده
درياپری
دنیای من
دوزخ شيرين
ديبا
رضا خرداد ۵۳
روشنک
رونوشت بدون اصل
زيرو بم
سارا
ستاره
ستاره
سوگلی
شاپرك خائن
شايد من....
شبنم
شراره
شري
صبحانه احمد
صدا کن مرا.. باران
صميم
عسل بانو
علي رنگ شراب
عليرضا
غريبه
فريدا
فهيم
کافه پاییز
کمد آقای ووپی
گلی خانم
مارال
من و تو
مهاجر
مونا
نسرين
نگاهي نو
ني ني ديانا
نيکو
وبلاگ گروهی ولوله
يك صفا و دو وفا
يك فنجان آرامش داغ
يكي بود يكي رفته بود
يكي مثل خيليها
یادداشتهای پراکنده
ساسان
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوست یـابی
آمار و خروجی وبلاگ
rss 2.0
لوگوی دوستان

اون وقتهایی که هنوز بچه بی اختیار خانواده بودم، روابط بین فامیل و قوم و خویش ها اینجوری نبود. از روز اول عید تا 12 فروردین یا مهمون داشتیم، یا باید می رفتیم عید دیدنی. هیچ حق انتخابی هم نبود، باید همراه پدر و مادر می رفتم خونه فامیل درجه یک و دو و سه و چهار. خب.... در عین خسته کننده بودن، شیرین هم بود یه جورایی. بچه تر که بودم، به هوای عیدی و اسکناس های ده بیست تومنی تا نخورده، یه کمی بزرگتر که شدم به هوای نخ رد و بدل کردن با دخترای فامیل و الی آخر...
در اون سال ها لااقل در فامیل عریض و طویل ما مرسوم نبود کسی عید رو بره مسافرت. سنت عید دیدنی چنان وحی منزلی بود که نمی شد ازش سرپیچی کرد. در تمام اون سال ها فقط یک بار عید رو در سفر بودیم، اون هم هفته دوم عید سال 67 که تهران از شدت موشکباران تقریباً تخلیه شده بود. و حالا در آستانه 89، من و هم نسلانم، اغلب، از سنت پدر و مادرهامون پیروی نمی کنیم. با اکراه میهمان و میزبان فامیل درجه یک میشیم و خلاص. از مجموع 23 پسر و دختر خاله و دایی و عمه و عمویی که دارم، (یعنی همونایی که باهاشون بزرگ شدم و هزاران هزار خاطره باهاشون دارم) حداقل نیمی از اونها رو بیشتر از دو سه ساله که ندیدم. و تاسف بارتر اینکه آدرس خونه بعضی هاشون رو حتی بلد نیستم. و تاسف مضاعف اینکه این عدم تمایل به رفت و آمد و دید و بازدید، دو طرفه س. یعنی اونها هم سراغ من رو نمی گیرن. قبلاً وقتی میخواستن از سطح ضعیف رفت و آمد بین دو نفر مثال بزنن، می گفتن فلانی و فلانی عید به عید همدیگه رو می بینن. و الان خیلی مسائل دست به دست هم داده، تا خیلی از آدم های دور و برمون رو دیگه عید به عید هم نبینیم.... در این سال ها یاد گرفتیم که با چیزهای تازه ای جالی خالی عید دیدنی ها رو پر کنیم؛ مثل سریال های مهران مدیری، DVD های لاست، فیلم های ممیزی شده تلویزیون، و البته سفر.
سفر رو بسیار دوست دارم، عاشقانه دوست دارم. از هر فرصتی هم استفاده می کنم که حتی شده برای 24 ساعت از تهران بزنم بیرون. اما مسافرت نوروزی امسال برام شده عین کابوس. به چندین و چند دلیل؛
اول: شلوغی هولناک شهرهای توریستی ایران در ایام نوروز.
دوم: وضعیت اسفبار فرهنگی مسافران نوروزی
سوم: اسهال گرفتن از رفتن به جاهای تکراری و با آدم های تکراری.
چهارم: گرانی بی حد و حصر هتل ها در این روزها.
با بند اول، شهرهایی مثل اصفهان و شیراز کاملاً منتفی میشن. دومی هم که المنه لله، در همه جای ایران زمین به وفور مشاهده میشه، درباره سومی، گزینه سفر همیشگی به نوشهر همچنان روی میزه که لااقل برای امسال تمایلی به ادامه ش ندارم. تصور اینکه برای عبور از پل چالوس باید هر دفعه یک ساعت توی ترافیک باشم، بدجوری آزارم میده و برای چهارمی هم یک حساب سرانگشتی کردم برای یک سفر 9 روزه، باید نزدیک به دو میلیون تومن پول هتل بدم. هتلی که همین امروز شبی 60-70 تومنه، نرخ نوروزی ش میشه 150 تومن! مصداق واضح سو استفاده س، ولی خب، اینجا ایرانه دیگه. کاری ش هم نمیشه کرد. اگه به خودم بود، عین دو هفته رو تا ظهر می خوابیدم، ناهار می خوردم و دوباره می خوابیدم ولی چه کنم که اختیارم دست خودم نیست، متاسفانه! با این اوصاف، الان فقط دو تا گزینه می تونه منو به شوق بیاره؛
1- دو هفته اقامت در یک روستای سرسبز شمالی یه. از اون جاهای که هفت هشت ده کیلومتر از جاده اصلی دور باشه، بلندترین صدایی که می شنوی، صدای گاو و گوسفنده. توی خونه هاش سینمای خانگی و اینترنت پرسرعت نیست. دلم صبحونه نیمرو با تخم مرغ محلی میخواد، دلم تماشای طبیعت دست نخورده میخواد، نه مثل نمک آبرود که همه چیزش انگار مصنوعی یه. اصلاً یه جایی باشه که این موبایل لامصب آنتن نده، تصویر تلویزیونش برفکی باشه، و مستراحش چراغ نداشته باشه تا مجبور بشی لای در رو باز کنی که یه کمی نور بیاد.... 2- دو هفته بخور و بخواب توی یه ویلای هیولا.
اگه کسی در راستای این دو تا گزینه پیشنهادی داره، دریغ نکنه. و خوشحال میشم اگه کسی پیشنهاد سوم و چهارمی ارائه کنه.
پی نوشت: یادم باشه یه دفعه از خاطرات موشکباران بگم
اینم همینجوری:
بیا بازم مثل قدیم با همدیگه بریم شمال/ دلم گرفته راضیم به این خیالای محال/ منو ببر تا آخر جاده ی چالوس ببرم/ تا شیشه ی بارونیه خیس اتوبوس ببرم/ تا جای پات رو ماسه ی داغ مُتل قو ببرم/ تا آخرین دلهره ی نگاه آهو ببرم/ منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی قرار/ تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریا کنار/ دلم پره بیا بازم با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه منو ببر منو ببر/ یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست/ نمی دونه یکی از اون دو تا قناری بی صداست/ یادش بخیر لحظه ای که چشمای ما دریا رو دید
نور چراغ زنبوری رستوران اسب سفید/ یادش بخیر شنای ما میون موجای بلا/ خاطره های مشترک وقت سفر تو جنگلا/ دلم پره بیا بازم با همدیگه بریم سفر/ جای ما اونجا خالیه منو ببر منو ببر/ یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست/ نمی دونه یکی از اون دو تا قناری بی صداست
من به سیگار معتادم، از خیلی سال پیش تا حالا. در این سال ها خیلی از عادت های بد و خوبم رو خودخواسته و ناخواسته کنار گذاشتم، ولی این یکی رو نه. یه وقتایی از خودم می پرسم: آدم های غیرسیگاری وقت خوشحالی و ناراحتی، زمان خستگی و آرامش غیر از سیگار کشیدن چیکار می کنن؟ و به نتیجه ای نمی رسم. عمیقاً احساس می کنم بدون سیگار نمی تونم زندگی کنم. یا اینکه زندگی بدون سیگار، زندگی بی مزه ایه.
رابطه من و سیگار، یک نوع رابطه عشق و نفرت توامان ه. در عین حال که عاشقشم و لحظات خیلی خوشی برام رقم میزنه، ازش متنفرم. متنفرم از بوی بدش که گاه خودم رو آزار میده، از اینکه مجبورم همیشه آدامس همراهم داشته باشم، از سرفه هایی که گاهی سراغم میاد و از اینکه دیگه نمی تونم فوتبال بازی کنم. این ها کفه ترازوی نفرت از سیگاره. ولی در اون کفه هم چیزای زیادی هست. روزهای خوش، خاطره انگیز، درمان خستگی و استرس..... من هم مثل خیلی از سیگاری ها، برای اوقات مختلف، سیگارهای مختلفی دارم؛ مثل سیگار شادی، سیگار آخیش راحت شدم، سیگار چه خوشبختم امروز، سیگار کو.ن لقش، سیگار همه چیز درست میشه و .....
در همه این ده پونزده سال تقریباً هیچوقت تلاش جدی برای ترک سیگار نکردم ولی وقتی یکی از همپالکی هام سیگار رو ترک می کنه، عمیقاً خوشحال میشم. می دونم نصیحت درباره نکشیدن سیگار، عموماً بی تاثیره ولی وقتی می بینم یکی از آدم های مهم زندگی م تازه شروع کرده به سیگار کشیدن، ازش خواهش می کنم تا معتاد نشده و کار از کار نگذشته، بی خیالش بشه. یعنی یه جورایی دلم نمیخواد اطرافیانم سیگاری باشن. این مورد درباره پسرم هم مصداق داره. هیچ دوست ندارم پسرم روزی لب ش با سیگار آشنا بشه، اگر یک روز هم ازم بپرسه حس و حال سیگار چطوره؟ بهش جواب میدم: خیلی چیز مزخرف و آشغال و افتضاحی یه و بهش التماس می کنم که بی خیال سیگار کشیدن بشه. با این حال اگه کار از کار گذشت، شاید بدم هم نیاد گاهی سیگار «پدر و پسری» دود کنیم و لابلای پک هایی که به سیگار می زنیم، گپی با هم بزنیم.
اجازه بده، اولین جمله این پست رو اصلاح کنم؛ من به سیگار دچارم. دچار فراتر از اعتیاده. سهراب سپهری میگه دچار یعنی عاشق/ و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی دریا دچار آبی دریای بیکران باشد....... میخوام به این تعبیر شاعرانه سهراب چیزی اضافه کنم؛ دچار یعنی ناگزیر. تکلیف آدم ناگزیر هم روشنه.
***
آرایه و فهیم، یک هفته توفانی رو با بحث روابط موازی گذروندن. احتمالاً خیلی از شما هر دو وبلاگ و پست های مرتبط با این موضوع رو خوندین. دو دیدگاه متفاوت از دو آدمی که شاید درخیلی مسائل اشتراکات زیادی داشته باشن، ولی در این مورد خاص نه. هر کدوم هم به اندازه کافی طرفدار سینه چاک و منتقد سرسخت داشتن. در این هفته شجاعت آرایه و هوشمندی فهیم رو تحسین کردم و فکر می کنم یکی از بهترین بحث های دنباله داری بود که در این سال ها خوندم. و خیلی هم از کامنت هایی که گذاشته شده بود، یاد گرفتم. چون موقعیت مشابه رو تجربه کردم، خوب می فهمم که هردو رفیق مون در این هفته چقدر فشار تحمل کردن. (در فرصتی مناسب سراغ تاثیر روانی بازخوردهای یک نوشته میرم) آرایه در چند مورد با این سوال مواجه شد؛ آیا راضی هست که همسرش هم روابط این چنینی داشته باشه. این اولین سوالی یه که به ذهن هر آدمی میرسه و به نظرم سوال خوبی هم نیست. خیلی دوست داشتم یکی می پرسید: آیا روابط این چنینی رو به خواهرش هم توصیه می کنه؟ کسی متاسفانه نپرسید (یا لااقل من ندیدم). البته جوابش رو به سادگی میشه حدس زد؛ مطلقاً خیر!
***
روابط موازی با سیگار بی شباهت نیست. اعتیاد آوره، لذت بخشه، گاه حال بهم زنه، بین دو قطب عشق و نفرت سرگردانه، و بیش از اینکه واژه اعتیاد براش مناسب باشه، نوعی دچار شدن و ناگزیر بودنه.
روابط موازی، زاده امروز و دیروز هم نیست؛ پنجاه سال پیش بوده. صد سال پیش هم بوده البته با شدت و حدت کمتر. اون موقع مثل امروز به چشم نمی اومده، چون شبکه های ارتباطی و رسانه ها وجود نداشتن. چت و وبلاگ و اس ام اس و ماهواره و روزنامه ای نبوده که بقیه بفهمن در آبادی بغلی چه اتفاقی افتاده.
توصیه به ختم روابط موازی به نصحیت های ترک سیگار بی شباهت نیست. عموماً بی فایده س و مایه اتلاف وقت و جالب اینکه این نصیحت ها اغلب از جانب کسانی است که خود دچار هستن. طبعاً توصیه به ایجاد رابطه موازی هم عملی است غیراخلاقی مثل توصیه به کشیدن سیگار و ذکر فوایدش.
روابط موازی در جامعه ایرانی وجود داشته، داره و احتمالاً خواهد داشت اما چیزی که می تونه مایه نگرانی باشه، بی پروایی از ابراز اونه. و این بی پروایی چیزی نیست که فقط در لابلای کامنت هایی که برای آرایه گذاشته بودن، قابل مشاهده باشه. در کوچه و خیابون هم به وفور وجود داره. انگار نسل عصیان زده ای که با جنگ و خون بزرگ شده، حالا داره بی پروایی ش رو به شکل دیگه ای بروز میده.
روابط موازی از دیدگاه فهیم نوعی تقلب محسوب میشه. این دیدگاه بین کامنت هایی که براش گذاشته بودن هم خیلی طرفدار داشت. اما چیزی که آزار دهنده بود، چند کامنت از دوستان ایرانی مقیم اروپا و آمریکا بود با این مضمون: ما که اینجاییم از این کارا نمی کنیم و از این چیزا نمی بینیم، اونایی که توی ایران هستن فلان و بهمان.... فارغ از اینکه بخوام درباره صحت و سقم این قضیه اظهار نظر کنم (چون واقعاً اطلاع دقیقی ندارم) میخوام توجه این گروه از رفقای نادیده م رو به یک نکته جلب کنم: رفیق خوب من، تو داری در یک محیطی زندگی می کنی که صاحب توسعه همه جانبه اس. یک توسعه پایدار در همه زمینه ها. توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی، توسعه اجتماعی، توسعه فرهنگی و طبعیتاً توسعه اخلاقی. و ما در بهترین حالت، در این پارامترها یک کشور «در حال توسعه» هستیم. ما چاره ای نداریم جز اینکه اشتباه کنیم، خطا کنیم، به بن بست برسیم و دوباره برگردیم تا شاید راه درست رو پیدا کنیم. تو در محیطی زندگی می کنی که بهت اجبار می کنه در همه حال صادق باش. و من در فضایی بزرگ شدم که به من میگه در همه حال دروغ گو باش. چه انتظاری داری؟ قیاس ت، قیاس درستی نیست. از من و امثال من که گذشت، به جای اینکه تلویحاً تحقیر کنی و تمسخر، بیا بهمون یاد بده که بچه هامون رو طوری بزرگ کنیم که سرش رو بریدن، دروغ نگه، ریا نکنه، متظاهر نباشه. تو بیا راهکاری ارائه کن که همنسلان من مجبور نباشن با اولین جنس مخالفی که دیدن، ازدواج کنن و بعد بیا از بالا نگاه مون کن. من هم اگه در جامعه ای زندگی می کردم که 15 سال اونطور که دلم می خواست زندگی می کردم، مدتی با این همخونه می شدم و مدتی دیگه با اون یکی همبستر و عاقبت بعد از بیختن آرد و آویختن الک، در 35 سالگی ازدواج می کردم، طبیعی بود که در بیست و چند سالگی سراغ روابط موازی نمی رفتم. به هر دین و آیینی که اعتقاد داری، پسرهای هم طبقه و هم نسل من، فکر می کردن دخترا از کره مریخ اومدن. میخواستن بگن سلام، انگار چهار کیلو سیمان ریختی توی حلقومشون.... چی رو با چی مقایسه می کنی؟
روابط موازی رو میشه به سادگی با استدلال نفی کرد و به سادگی با استدلال توجیه کرد. همونی که مولوی میگه: پای استدلالیون چوبین بود/ پای چوبین سخت بی تمکین بود. برای پذیرش و نفی این داستان، نمیشه رفت سراغ عقل و منطق و استدلال. اینجا از اون جاهایی که «حس» حکومت می کنه. هرکاری هم کنی، سمبه احساس پر زورتره.
روابط موازی رو میشه با بازی با واژه ها رنگ و لعاب بخشید و یا برعکس، لگد کوب کرد. به میدون آوردن آموزه ها و اخلاق هم دردی رو دوا نمی کنه. به نظرم بهترین چیز، گوش دادن به ندای درون ه. ندای درون اغلب اشتباه نمی کنه.
***
سیگار چیز خوبی هست و نیست. کمی خوبه و خیلی بد. مثلاً 20 تا خوبه و 80 تا بد. ولی توصیه به کشیدن سیگار صفر تا خوبه و 100 تا بد..... میخوای رابطه موازی داشته باش، می خوای نداشته باش. به من و هیچ کس دیگه مربوط نیست. میخوای درباره ش حرف بزن، می خوای نزن ولی هرکاری می کنی توصیه ش نکن. ترویج ش نکن. نگو که آی چقدر خوبه و چقدر باحاله. این کار صفر تا خوبه و 100 تا بد.
...
بعد نوشت. پاسخ به کامنت خصوصی از آی دی به نام «خصوصی»: اشتباه می کنی! قضاوتت عجولانه اس. من نه له کسی بودم نه علیه کسی. ذینفع نبودم، به من هم ارتباطی نداشت و هنوز هم نداره. واقعاً از جزئیات ماجرا هم اطلاعی چندانی ندارم. در متنی که فرستادی، از واژه خوبی استفاده کردی: «دلداری». هدف از اون نوشته کوتاه فقط همین بوده: دلداری. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر.
روز 22 بهمن بیشتر از دو ساعت بیرون بودم. از محدوده دانشگاه تهران تا خیابون نواب رو قدم زدم و البته شوکه شدم. با پیشینه ای که از جمعیت در راهپیمایی های پارسال و دو سال پیش داشتم، و با وضعیتی که در این ماه ها به وجود اومده، ابداً تصور نمی کردم با چنین حجم جمعیتی مواجه بشم. در بدبینانه ترین حالت باید اذعان کنم جمعیت امسال، سه برابر پارسال بود. اگه بخوام واقع بین باشم، میگم 5 برابر.... امروز که داشتم چیزهایی که دیده بودم رو برای همکارام تعریف می کردم، با گزینه های مختلفی مواجه شدم؛ با اتوبوس از شهرستان آورده شده بودن، به هوای ساندیس اومده بودن، از پادگان ها آدم آورده بودن، پنجاه هزار نفر بیشتر نبودن و چیزهای مشابه این. از شهرستان آدم اومده بود؟ بله! قبول. مگه انتظار دیگه ای داشتین؟ طبیعی یه که وقتی یک موضوع حیثیتی میشه، طرفین از همه امکانات و ابزارشون استفاده می کنن. اما حالا میخوام بپرسم چند نفر با این تاکتیک جمع آوری شده بودن؟ 10 هزار نفر؟ 50 هزار نفر؟ 200 هزار نفر؟ ... تخمینی که من از جمعیت روز 22 بهمن تهران می زنم، چیزی حدود یک میلیون و پانصدهزار تا دو میلیون نفر بود بی اغراق. و ساده انگارانه اس اگر تصور کنیم همه این جمعیت با ترفند و تاکتیک جمع شده باشن. نمیشه کتمان کرد که بخش عمده ای از این جمعیت با اعتقاد اومده بودن..... به نظرم هیچی بدتر از این نیست که آدم به خودش دروغ بگه.
***
گفتم که شوکه شدم. بیش از اینکه حجم جمعیت راهپیما بهت زده ام کنه، تنوع آدم هایی که اومده بودن، برام عجیب بود. راهپیمایی پارسال و دو سال پیش، رو اگه معیار قرار بدم، اینطور می تونم توصیف کنم که اکثریت آدم ها متعلق به قشر خاص، تفکر خاص و طبقه اجتماعی خاص بودن. یعنی یک نوع یکدستی و هماهنگی رو می شد در شکل ظاهری و کنش و واکنش هاشون دید. ولی امسال عجیب بود که جمعیت، تنوع زیادی داشت. همه جور آدم بود. آدم هایی که در جایی دیگه و در شرایط دیگه، شاید تحمل همدیگه رو نداشته باشن. دو ساعت با چشمهام عکسبرداری کردم، و آخر به این نتیجه رسیدم؛ جنبشی که می خواست بین یک گروه وحدت آفرین باشه، بعد از 9 ماه نتیجه عکس داده و قشرهای دیگه ای رو متحد کرده. اگه به این جمله بولد شده، باور داشته باشی و بپرسی «چرا؟» شاید بتونی خیلی مسائل رو راحت تر توی ذهن ت حلاجی کنی. البته راه دیگه ای هم هست؛ متعصب باشی و کتمان کنی! دوباره برگردی به همون نظریه اعصاب خرد کن «به خاطر ساندیس اومده بودن». این تیپ اظهارنظرها هم توهین به شعور شنونده اس و هم توهین به شعور خود آدم. مگه میشه به لطف ساندیس و شیرکاکائو و بادکنک، یک میلیون نفر آدم جمع کرد؟ سه ماه پیش هم نوشتم، این چیزی که بهش گفته میشه جنبش، از اینگونه اظهارفضل ها خیلی لطمه خورد. باب کردن اصطلاح «جماعت ساندیسی» هم از جمله همین حماقت ها.
***
در جنگ چالدران سپاه شاه اسماعیل صفوی شکست سختی از لشگر عثمانی خورد. علتش هم ساده بود؛ عثمانی ها تفنگ داشتن، لشگر شاه اسماعیل شمشیر. طبیعی یه که جنگ شمشیر با تفنگ نتیجه ش چی میشه. لشگر شکست خورده، نباید بهانه بیاره و بگه: آخه اونا تفنگ داشتن ما نداشتیم. شاه اسماعیل اگه عاقل بود، با جنگ نمی کرد و با راهکارهای دیپلماتیک مساله رو حل و فصل می کرد یا قبل از جنگ باید می رفت تفنگ تهیه می کرد.... حالا این حکایت رو بیارید به امروز. بدیهی یه که غیرسبزها، زور دارن، نیرو دارن، پول دارن، دستگاه تبلیغاتی دارن، رسانه دارن و خیلی امکانات دیگه. و هیچ عاقلی هم نمیاد در وسط کارزار از همه ابزارهاش استفاده نکنه. سبزها وقتی از «اعتراض» تغییر فاز دادن و رسیدن به «مقابله عریان» باید فکر امروز رو می کردن که نکردن. وقتی از راهپیمایی سکوت رسیدن به « می میرم» و «می کشم» و «می زنم» باید ارزیابی می کردن که آیا جرات مردن و اسلحه کشتن و زور زدن رو دارن یا نه؟ این بازی یی بود که نتیجه اش خیلی وقته معلوم شده. انصافاً جنس اعتراض هایی که امروزه روز می بینیم، با اونچه که 25 خرداد رقم خورد، یکسانه؟ نیست دیگه داداش من! اینجاست که باید از خودت بپرسی، چی شد که جنس خواسته ها با این سرعت شگفت انگیز تغییر کرد و این مطالبه کشیده ای شد به نقطه ای که جز شکست هیچ راه چاره دیگه ای نداره. حالا دیگه فقط باید گوشه رینگ کز کنی و مشت بخوری...
***
سیاست تعریف ساده ای داره؛ علم تدبیر. تدبیر هم مفهوم کاملاً روشنی داره. تدبیر، هر روز جلو رفتن، هر روز تندتر شدن، هر روز عصیان کردن، هر روز رادیکال تر شدن نیست. تدبیر یعنی اینکه من بدونم چی دارم، چه امکانی دارم و چطور می تونم از اون امکان بهره ببرم. و «تدبیر» چیزی بود که در ماه های اخیر گم شده بود.
***
حتماً رجب طیب اردوغان و عبدالله گل، نخست وزیر و رئیس جمهور فعلی ترکیه رو می شناسید و احتمالاً می دونید که در ترکیه، انتخابات مستقیم برای تعیین رئیس جمهور و نخست وزیر وجود نداره. در این کشور هر حزبی که اکثریت مجلس رو به دست بیاره، مامور تشکیل کابینه میشه. تیم «اردوغان- گل» وقتی در ترکیه به قدرت رسید که حزب اسلامگرای اونها یعنی «عدالت و توسعه» در پارلمان ترکیه اکثریت نسبی صندلی ها رو در اختیار گرفت. عدالت و توسعه، حزبی بود که از دل یک حزب قدیمی تر به اسم «رفاه» بیرون اومد که البته اون هم قبلاً نام دیگری داشت؛ «نجات ملی». من اینجا قصد ندارم تحولات ساختاری احزاب ترکیه رو بررسی کنم، فقط میخوام به این نکته اشاره کنم؛ تحولاتی که امروز باعث شده اردوغان در ترکیه به قدرت برسه و حزب «عدالت و توسعه» رو به محبوبیت برسونه، کار دیروز و پریروز نیست. اینها از 30 سال پیش با فعالیت در انتخابات شهرداری های شهرهای کوچیک شروع کردن. مدتی رو در زندان گذروندن و در انتخابات سال 1987 فقط 7 درصد آرا رو جذب کردن. این عدد چهار سال بعد به 17 درصد رسید و در سال 1995 به 21 درصد. اسلامگراهای ترکیه از شهرداری ها شروع کردن و تا قلب قدرت نفوذ کردن. اگه فکر می کنی میخوام ساختار سیاسی ایران و ترکیه رو با هم مقایسه کنم، اشتباه می کنی. همه نیت م از این مقدمه کوتاه این بود که موج اسلامگرایی ( البته از نوع ترکیه ای اون) در این کشور یک شبه راه نیافتاد. اردوغان آشکارا با همتایان خودش در دهه های گذشته تفاوت داره. دانش آموخته یک مدرسه دینی یه، همسر محجبه داره اون هم در کشوری که ورود دانشجوی دختر با حجاب ممنوعه. راز اینکه چطور در کشوری مثل ترکیه که حدود 70 سال تفکر دیگه ای بر اون حاکم بوده، اردوغان با این مولفه ها به قدرت میرسه، فقط و فقط در یک نکته نهفته است: حرکت منطقی از قاعده هرم به سوی رأس. اسلامگراهای ترکیه اول با لایه های زیرین جامعه ارتباط برقرار کردن و جلو رفتن و جالبه که بدونید حزب عدالت و توسعه الان 2 میلیون عضو داره.
...